سایه سفید
یه سایه رو موقع راه رفتن فقط گهگاهی نگاه می کنیم فقط گهگاهی باهاش بازیمون میگیره و در نهایت به جلومون نگاه می کنیم ... بی آن که به سایه که جزیی از خودمونه نگاه کنیم
درباره وبلاگ


من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم نه فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب بر خوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی بکنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم : ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم . صادق هدایت
RSS Feed

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهودهمی گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی،عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و.....» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم، وق دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.

واقعا من کیستم؟



موضوع مطلب :

 

آن روز قرار بود آقا مدیر با آن شکم گنده و عینک ته استکانی اش که از پشت آن چشم هایش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزید، با آن خط کش آهنى درازش که همیشه دستش بود و عشقش این بود که آن را با تمام قدرت بکوبد کف دست بچه هاى بى تربیت و رو دار و دستشان را آش و لاش کند، بیاید سر کلاس مان براى سرکشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجک ها- این تکیه کلام همیشگی آقا مدیر براى صدا کردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- همیشه هم وقتى می آمد سر کلاس، می رفت می نشست پشت میز خانم معلم، دفتر کلاس را باز می کرد، ده دوازده نفر را الا بختکى صدا می کرد، می برد پاى تخته، ردیف می ایستاند، بعد شروع می کرد به سین جیم کردن و پرسیدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول یک سوال سخت می پرسید، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:

-
کف دستت را بگیر جلوت، بچه وروجک!

و بعد با تمام زورى که توی مچ دستش داشت محکم می کوبید کف دست آن زبان بسته ی بخت برگشته و می گفت :

-
برو بتمرگ فلان فلان شده.

و بعد بلند می پرسید:

-
حالا کدوم وروجکی جواب این سوال را می داند؟

و آن هایى که می دانستند- که یا من بودم یا یکى دو نفر دیگر- دست بلند می کردند. و او از یکى مان، بسته به بخت و اقبالش می پرسید، اگر غلط جواب داده بود، می گفت:

-
خفه! بیا اینجا دستت را بگیر جلوت. آن وقت به جاى یکى دو تا می زد کف دست آن فلک زده ى بخت برگشته، می گفت:

-
یکیش براى اینکه بی خود دست بلند کردی ، یکیش هم به خاطر آن که جواب درست را بلد نبودی.

اگر هم درست جواب داده بودیم، صدایمان می کرد پاى تخته، یک دانه یواش و از سر ملاطفت و محبت با همان خط کش آهنی اش می زد به باسن مان و می گفت:

-
آفرین به تو بچه وروجک با هوش، فقط بپا نشى خرگوش!

و این ضربه براى ما بچه ها شیرین تر از صدها ناز و نوازش بود و کشته مرده آن بودیم. چون اگر ده تا از این ضربه ها می خوردیم، آن وقت آقا مدیر اسممان را یادداشت می کرد ، فردا صبح اول وقت ما را سر صف صدا می کرد و می گفت همه بچه ها برایمان سه بار بى بیب هورا بکشند و تشویقمان کنند.

بعد سوال بعدى را از نفر بعدى می پرسید و همین طور می رفت جلو تا بالاخره همه ى بچه وروجک هاى کلاس را یکى یک ضربه خط کش مهمان می کرد، حالا یا از سر خشم و غضب یا از سر رافت و ملاطفت.

شب قبلش من تا صبح بیدار مانده بودم و تمام کتاب هاى درسی مان را یک دور از اول تا آخر دوره کرده بودم که هر سوالى آقا مدیر پرسید و کسى بلد نبود من دست بلند کنم ، جواب درست بدهم. کلی زحمت کشیدم و زور زدم تا خودم را بیدار نگه داشتم و نه فقط سیاهى ها بلکه حتی سفیدى هاى کتاب های درسی را هم آنقدر خواندم که فوت آب شدم. یکی زدم توى سر خودم یکی توى سر کتاب تا بالاخره با هر خاک توسرى بود مطالب را فرو کردم توى کله ى از زور خستگى گیج و منگم. صبح هم زودتر از همه ى بچه هاى دیگر، حتى قبل از این که فراش مدرسه در را باز کند، پشت در مدرسه بودم.آنقدر شوق و ذوق داشتم که نگو و نپرس.آنقدر هیجان زده بودم که بیا و ببین.

بالاخره در حالى که دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ساعت مقرر رسید و آقا مدیر آمد سر کلاسمان و طبق معمول اولین سرى از بچه ها را برد پاى تخته و شروع کرد به درس پرسیدن.آنقدر سوال های سخت سخت مى پرسید که هیچ کدام از بچه ها بلد نبودند جواب بدهند و هى خط کش پشت خط کش بود که نوش جان مى کردند.خوشبختانه من جواب همه ی سوال ها را بلد بودم، اما از بخت بد هر چى دست بلند می کردم، آقا مدیر انگار تعمد داشت که مرا نبیند و صداى انکر الاصوات مرا که هى جز می زدم '' آقا ما بگیم'' نشنود و از من نپرسد.از آن هایی هم که دست بلند کرده بودند و می پرسید، هیچ کدام جواب درست نمی دادند و جز پرت وپلا چیزی نمی گفتند و آنها هم خط کش پشت خط کش بود که گواراى وجود می کردند. من از یک طرف دلم خنک می شد که آنهایی که الکى بدون آن که جواب درست را بلد باشند دست بلند می کنند و حق مرا می خورند، نقره داغ می شوند، از طرف دیگر آه از نهادم بلند می شد که چرا سوال های را که من به این خوبى جوابشان را بلدم و شب تا صبح بابت حفظ کردنشان نخوابیده ام و زحمت کشیده ام، آقا مدیر از من نمی پرسد و به جای من از این بچه بی سواد هاى فضل فروشی می پرسد که هیچ چیز بارشان نیست و جز پهن توى کله شان چیزی پیدا نمی شود.

بالاخره نوبت خودم شد و گذر پوست به دباغخانه افتاد و آقا مدیر اسم مرا هم قاطى یکى از گروه ها صدا کرد:

-
برجعلی زهر مار زاده...

اشتباهش را تصحیح کردم:

-
زهرمار زاده نه آقا مدیر. برجعلى زهوارزاده.

آقا مدیر سخت عصبانى از این فضولى من، با غیظ گفت:

-
حالا هر کوفت و زهرمارى که می خواهد باشد... خر همان خر است فقط پالانش عوض شده... گیرم پدر تو بود فاضل ... از فضل پدر تو را چه حاصل؟ فضول را بردند جهنم، گفت هیزمش تر است.

من که حسابى از کت و کلفت هایی که آقا مدیر بارم کرده بود کنفت و خیط شده بودم با حالتى دمغ و بور رفتم جلو و اول صف ایستادم . نوبت من که شد آقا مدیر گفت:

-
صد دفعه بگو روى رون لر مو داره .

فکر کردم اشتباه شنیده ام. با تعجب پرسیدم :

-
چى بگویم آقا مدیر!؟

آقا مدیر با عصبانیت گفت:

-
سوال را از بچه ی آدم یک بار می پرسند. اگر بچه آدمی جواب بده، اگر هم کره خرى که اشتباه اومدى اینجا، باید برى طویله.

در حالى که بغض گلویم را گرفته بود و کارد می زدند خونم در نمى آمد، سعى کردم جمله ای را که آقا مدیر گفته بود، به یاد بیاورم و تکرار کنم:

-
لوی رون لل مو دا ره .... لوى لون رر مو داره ... روى لون رل مو داره ....

صدای خنده بچه ها مثل بمب در کلاس ترکید و همه از خنده منفجر شدند. من هم بیشتر از این نتوانستم ادامه بدهم و صمن بکم ایستادم زل زدم توی چشم آقا مدیر.

آقا مدیر گفت:

-
خوب این یکی را که بلد نبودى جواب بدهى. اما چون دلم به حالت مى سوزد یک فرصت دیگر بهت مى دهم. حالا به این سوال جواب بده ببینم چى بار کله ات هست، پهن یا پاره آجر؟... خب بگو ببینم، مخترع آب کى بوده؟

داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم. تا حالا نشنیده بودم که آب مخترع داشته باشد. مگر آب هم ساخته ى دست بشر است که مخترع داشته باشد.خواستم بگویم نعوذ بالله '' ذات حق تعالی'' ولی ترسیدم خوشش نیاید و عصبانى شود، بنابراین، فقط به گفتن این اکتفا کردم که:

-
آقا مدیر ببخشید ها! ولى آب که مخترع نداشته!

آقا مدیر با غیظ به من تشر زد:

-
تو دارى به من یاد می دهى که آب مخترع داشته یا نداشته، پسره ى جلنبر!؟ اگر مخترع نداشته، پس مثل تو از زیر بته سبز شده!؟

بعد باز ارفاق دیگری به من کرد و گفت:

-
این هم آخرین فرصت... بنال ببینم مکتشف رادیو کی بوده؟

ناله ام به هوا رفت:

-
رادیو که مکتشف نداشته آقا مدیر. شاید منظورتان رادیوم است، که آن را ماری کوری و عیالش پی یر کوری با هم کشف کردند.

-
کور خودتی پسره ی جعلق! من منظور خودم را بهتر می دانم یا تو!؟ پسره ی مزلف! بیا جلو ببینم. تو بودی که هر سوالى من می کردم هی دستت را مثل علم یزید می بردی بالا!؟ تو ریقوی مردنی بودی که فکر می کردی علامه دهری؟ حالا بهت ثابت شد که هیچ پخی نیستی؟ ثابت شد که توی کله ات به جای مخ ، پهن الاغ است؟ هان ؟ ثابت شد؟

بعد رو کرد به طرف بچه ها و گفت:

-
وروجک ها بهش ثابت شد؟

همه ی بچه ها دسته جمعی و یک صدا گفتند:

-
بععععله !

بعد آقا مرید رو کرد به من و گفت:

-
حالا بیا جلو بز مجه!

من ترسان و لرزان در حالی که از وحشت به خودم می لرزیدم و کم مانده بود که خودم را خراب کنم، رفتم جلو. آقا مدیر نعره کشید:

-
زودتر ...تن لش!!

بعد داد زد:

-
دستت را بگیر جلوت. یاالله پسره ی حیف نون.

جای چون و چرا نبود و سنبه ی آقا مدیر خیلی پر زور بود.در حالی که تند و تند، توی دلم آیه الکرسی می خواندم و به خودم فوت می کردم با ترس و لرز دستم را گرفتم جلویم و آن وقت چشمتان روز بد نبیند که آقا مدیر با خط کش کذایی اش افتاد به جانم، حالا نزن کی بزن. همینطور می زد و می گفت:

-
این مال سوال اول که الکی دست بلند کردی، این مال سوال دوم... این مال سوال سوم....

همین طور می شمرد و می رفت جلو. دستم آش و لاش شده بود. جیغ می زدم و زوزه می کشیدم و شیون می کردم. وآقا مدیر بابت این ها هم می زد.

-
این مال زبون درازیت... این مال بی ادبیت که به من جسارت کردی گفتی کوری ... این هم مال کولی بازی و ننه من غریبم بازی که در آوردی ، زار زار مثل دختر ها گریه کردی ... اینم مال این که مرد و مردانه کتکت را نوش جان نکردی. مگر نشنیده ای که جور استاد به ز مهر پدر؟

خلاصه آنقدر زد که خط کش کج شد و از شکل افتاد. بعد هم انگار خسته شده باشد، در حالی که نفس نفس می زد و سروصورتش مثل لبو قرمز و خیس عرق شده بود، گفت:

-
برو بتمرگ سر جات، از جلو چشمم گم شو. برای امروزت بس است. بقیه اش طلبت تا یک وقت دیگر. تا تو باشی وقتی چیزی را نمی دانی بی خود دست بلند نکنی.

من، در حالی که از درد مثل مار به خودم می پیچیدم و دنیا به چشمم تیره و تار شده بود رفتم سر جایم تمرگیدم.و به این ترتیب معنی تنبیه و تنبه را برای اولین بار به طور خیلی کامل و دقیق فهمیدم، و طعم تلخ تر از زهر مار مورد توهین و بی احترامی قرار گرفتن را براى نخستین بار با تمام وجودم چشیدم.



موضوع مطلب :

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!



موضوع مطلب :