|
سایه سفید یه سایه رو موقع راه رفتن فقط گهگاهی نگاه می کنیم فقط گهگاهی باهاش بازیمون میگیره و در نهایت به جلومون نگاه می کنیم ... بی آن که به سایه که جزیی از خودمونه نگاه کنیم درباره وبلاگ من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم نه فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب بر خوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی بکنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم : ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم . صادق هدایت آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها
من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. موضوع مطلب :
آن روز قرار بود آقا مدیر با آن شکم گنده و عینک ته استکانی اش که از پشت آن چشم هایش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزید، با آن خط کش آهنى درازش که همیشه دستش بود و عشقش این بود که آن را با تمام قدرت بکوبد کف دست بچه هاى بى تربیت و رو دار و دستشان را آش و لاش کند، بیاید سر کلاس مان براى سرکشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجک ها- این تکیه کلام همیشگی آقا مدیر براى صدا کردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- همیشه هم وقتى می آمد سر کلاس، می رفت می نشست پشت میز خانم معلم، دفتر کلاس را باز می کرد، ده دوازده نفر را الا بختکى صدا می کرد، می برد پاى تخته، ردیف می ایستاند، بعد شروع می کرد به سین جیم کردن و پرسیدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول یک سوال سخت می پرسید، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت: موضوع مطلب :
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم! موضوع مطلب : |
||